www.2bikar.blogfa.com

دلت که تنگ یک نفر باشدخود خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای
فراموش کنی، فایده ندارد...
تو دلت تنگ است ....
دلت برای همان یک نفر تنگ است...
تا نیاید ... تا نباشد ... هیچ چیز درست نمی شود....

وقتی دلت خسته شد خنده دیگه معنایی نداره
فقط میخندی تا آدما غمی که تو چشمات خوابیده رونبینن..
وقتی دلت خسته شد دیگه حتی اشکای شبونه هم آرومت نمیکنه
فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کردی!!
وقتی دلت خسته شد دیگه هیچی آرومت نمیکنه
به جز دل بریدن و رفتن...


گاهی دلت از کسایی میگیره که فکر می کردی
با تمام آدمهای کنارت فرق دارن
خودشون … دنیاشون … زندگیشون …
و بعد بفهمی که دنیایی ندارن که بخوان به خاطرش زندگی کنن ،
این آدما وجودشون توی ذهنتم زیادیه چه برسه توو زندگیت !!!




شاید
حال این روزهای من نه تعریفی دارد
و نه کلا حس و حالی. تنهاتر از همیشه ام
و شاید منتظرترو روز به روز پیرتر و ناامید!!!
تمامی این سالها انتظار تنها همدمی بوده که کم کم در من حل شده
ومنه درمن گمشده ای بر جای مانده !
یک مجنون ناهمگون و آواره تر از اصل!

دور نرو بیا کنار دلم
من غیر از اینها که مینویسم!
نوازش هم بلدم!...

جای خالی تو، قدرِ خود توست
بزرگ نیست
کوچک هم؛
که نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می کند
و نه کوچکتر از تو، در آن جای می گیرد.
درست اندازه ی حضور توست ...



همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری
برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری
همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.

ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ،
من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ،
رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی...



چه می دانی از دل تنگم
گاهی به خداوند التماس میکنم
فقط خواب را ببینم
می فهمی؟؟؟
خوابت را..

حالاکه رفته ای
نه باد می آید ونه برگی دست تکان میدهد
انگار زمان متوقف شده است
برای من که بی کلید
پشت همه درها مانده ام .........

من زانو هايم را به آغوش کشيده بودم
وقتي تو برايِ آغوش ِ ديگري زانو زده بودي...


می زنم سر به دیوار
صدبار گفتم و یک بار
نفهمیدی که تنهایی چه به روزم آورد
باور کن بی تو تنهام
تو نباشی سرده دنیام

جز اون یک نفر...

فقط انتظار دیدن تو من رو سر پا نگه داشته
شاکی ام از دست زمونه که بین ما فاصله انداخته
به شوق یدن چشمانت تا امروز زنده موندم
بیا خراب کن خلوت من رو منی که عاشقت موندم

گاهی باید دور خودت یک دیوار تنهایی بکشی
نه برای اینکه دیگران رو از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببیبنی
برای چه کسانی اهمیت داری
که این دیوار رو بشکنند

نمی داند چه می کشم...
نمی داند بغش را حتی از هزاران کیلومتر حس میکنم نمی داند دردش درد من است
می داند دردش درد من است
می دانم عاشق است اما کاش می دانست در دلم چه خبر است
دوست دارم و عاشقت هستم که نباید از زبان بیرون اید
می داند به او نخواهم گفت تا خودم درک نکنم
اما فراموش کرده عشق یعنی...


وقتی دلتنگ می شوم...
تو را در میان اشک هایم می بینم
ولی اشک هایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند
